http://buy-game.ir

هزار و یک شب | یک عقاب دیگر در آسمان پاریس | بررسی داستان گیم Assassin’s Creed Unity

0


هزار و یک شب | یک عقاب دیگر در آسمان پاریس | بررسی داستان گیم Assassin’s Creed Unity

واقعیت این است که ما، شاید خیلی ظالمانه یقه یوبی‌سافت را گرفتیم و هِی می‌کوبیم تو سرش! گاهی با دلیل، گاهی بی‌دلیل! یعنی اصلاً این کار دیگر برای ما عادت شده. تا یوبی‌سافت یک گیم می‌دهد، دوباره همین جریان آغاز می‌شود و محکم می‌کوبیم تو سر کارگردان و طراح و صداگذار و… . هنوز گیم منتشر نشده، به کج بودن برگِ درخت سمت راست، همان گوشه‌ها در ثانیه چهار گیر می‌دهیم و با یک مقاله شنگاهاً حرفه‌ای، کار گیم را یکسره می‌کنیم و گیم هم که منتشر می‌شود، می‌گوییم که خب، همه تغییرات خوب گیم از بیخ کشک، دور انداخته می‌شود، و برمی‌گردیم به سراغ همون برگِ درخت کجی که در ثانیه چهار نگاهیم و سه نمره همینطوری کم می‌کنیم! این هم از این! نقد و بررسی یک گیم Assassin’s Creed جنگاه اینگونه می‌شود. بدون توجه به اینکه واقعاً این سری، خیلی حرف‌ها برای گفتن دارد و با ایده بی‌نظیرش، هربار سعی می‌کند دستی به سر و صورت این صنعت بزند. باشد! قبول که بعضی جاها، آنچنان بد این کار را کرده است که صورت این صنعت، کمی خراش برداشته، اما صادقانه، نمی‌توان این مسیر خوب را نانگاهه گرفت. همان وقفه‌ای که پس از انتشار Assassin’s Creed Syndicate افتاد و باعث شد، آنچنان نقشه‌ای را از مصر شاهد باشیم. و تغییرات گیم‌پلی که واقعاً جهشی مثبت بودند و البته داستانی که فراتر از نکات گذشته سری، مسائل جنگاهی را هم به میان می‌آورد. شما می‌توانید نقد و بررسی Assassin’s Creed Origins را اینجا به قلم بنده مشاهده کنید. در قالب هزار و یک شب، و در قسمتی جنگاه، در ادامه بررسی سری Assassin’s Creed، به سراغ یکی از بحث‌برانگیزترین نسخه‌های گیم می‌رویم و داستان زیبایش را بررسی می‌کنیم. با حسین غزالی، و سری مقالاتَش همراه باشید!!! به هزار و یک شب خوش آمنگاه.

یک عقاب دیگر، این بار در آسمان پاریس

با تمام حرف و حدیث‌هایی که هربار پشت‌سر این سری و گیم‌هایش گفته می‌شود، همه ما واقعیت را می‌دانیم. Unity پس از انتشارش خیلی خیلی سر و صدا کرد و بخاطر ایراداتش، حسابی متهم شد، اما یه دور از تمامی این بحث‌ها، این گیم، اشارات خیلی مهمی دارد و البته در نقطه مهمی از تاریخ قرار گرفته. انقلاب فرانسه مهم است و همین اهمیت، داستان این گیم را به سطح بالاتری می‎‌برد و باعث می‌شود تا برایش هزار و یک شب بنویسیم. گیم، بالاخره پس از آپدیت‌ها بی‌نظیر و عالی می‌شود و با تمام ایرادهایش، داستانی به ما می‌دهد که ارزش بررسی را داشته باشد. طبق رسم همیشگی، و رسمی که نباید تغییری داشته باشد، ابتدا داستان گیم را شرح می‌دهیم و پس از آن، پوست رویش را آرام آرام می‌کَنیم و عمیق‌تر وارد وادی تاریخ می‌شویم.

فرانسه، پَر!

خب، انقلاب فرانسه قطعاً سوژه بی‌نظیری برای ساختن یک گیم جنگاه است. پر از شخصیت‌های خام و دست نخورده و البته مهم و حیاتی. داستان گیم، از ماجرای یک معبد شروع می‌شود. البته اصل ماجرا در دوران انقلاب فرانسه جریان دارد. جایی که “آرنو دورین” تلاش می‌کند تا این انقلاب را در مسیر درست خودش قرار بدهد. ژاک دی مولی در یکی از معابد پاریس دستگیر می‌شود و این یعنی، آخرین رهبر تمپلارها (البته فعلاً) در سال ۱۳۰۷ میلادی از بین می‌رود. ژاک دی مولی، یک شمشیر و یک کتاب به تمپلارهای دیگر می‌دهد و از آنها می‌خواهد تا مخفی بشوند. همانجا یک کوچولو شاه فیلیپ چهارم و پاپ کلمنت را هم می‌بینیم! پس از این ماجراها گروه اساسین‌ها، شروع می‌کنند به همان حافظه دزدی معروفشان و در جریان همین به دست آوردن حافظه‌ها، آنها توانایی سفر به سال ۱۷۷۶ و البته زندگی شخصیت آرنو دورین را پیدا می‌کنند.

جالب است بدانید که آرنو، درواقع پس از فوت پدرش، توسط یکی از سران تمپلار به فرزندخواندگی قبول می‌شود. در جریان زندگی آرنو، “الیزه دلا سره”، دختر همین تمپلار، نقش مهمی دارد. یک شب، نامه‌ای به دست آرنو  داده می‌شود، که باید حتماً به دست پدر الیزه برسد اما آرنو آن نامه را در اتاقش می‌گذارد و بدون توجه به هیچ چیز، تمام سعی خود را برای نگاهن الیزه می‌گذارد. پس از آن، آرنو دورین از جشن خارج می‌شود و ناگهان با جسد پدر الیزه مواجه می‌شود! دقیقاً همان زمان است که مأموران آرنو را در صحنه قتل می‌بینند و به عنوان قاتل، او را به زندان می‌فرستند! به زندان رفتن آرنو، شروع ماجرای بزرگ او در فرانسه است. در زندان، نوشته‌های مهمی می‌بینید که روحیه خاصی به او می‌دهند و برای او جذاب هستند. در همان حال، او با شخصی با نام “بلک” آشنا می‌شود. حمله به زندان باستیل، یکی از مهمترین جریان‌های تاریخی فرانسه است و اتفاقاً در گیم هم اتفاق می‌افتد. در جریان فرار از زندان، بلک از آرنو می‌خواهد که به انجمن اساسین‌ها بپیوندد و او را در این مسیر همراهی کند. آنها قبلاً با یکدیگر آشنا شده بودند. وقتی آرنو به خانه برمی‌‌گردد، الیزه به او خبر می‌دهد که در این پیام، هشداری برای قتل پدرش بوده و اگر آن شب، آن نامه را با خود به جشن می‌آورد، همه چیز متفاوت بود. آرنو که تحت تأثیر قرار می‌گیرد و از کرده خود ناراحت می‌شود، به یاد پیشنهاد بلک می‌افتد و پیشنهادش را قبول می‌کند. حالا او از اساسین‌ها می‌خواهد تا به او فرصتی بدهند. در واقع، آرنو یکی از متهمان قتل پدر الیزه را لا روی دی تومس می‌داند. آرنو پس از جستجوی زیاد، فردی با نام فرانسوا توماس ژرمن را آزاد می‌کند. او که توسط یکی از سران تمپلارها به نام لافرنیر گروگان گرفته شده بود، خودش را همیشه یک انسان عادی نشان می‌داد. آرنو لافرنیر را می‌کُشَد و ای دل غافل! پس از تمام اینها متوجه می‌شود که ژرمن خودش نقشه قتل پدر الیزه را داده بود! اما حالا دیگر دیر است. حالا او بیشتر از قبل زیر ذره‌بین است و فعالیت‌هایش تحت کنترل هستند.

چقدر این لحظه‌ها حماسی می‌شوند!

حالا آرنو دوباره شروع به تحقیقات می‌کنند. او متوجه می‌شود که ژرمن می‌خواهد شورش‌های مهمی علیه پادشاه انجام بدهد. او در نهایت، برای جلوگیری از این اتفاق، بسیاری از دشمنان را از پیش روی برمی‌دارد و سعی می‌کند تا نامه‌های میرابو به پادشاه نیز در دستان تمپلارهای طغیان‌گر نیفتد تا اوضاع از این بدتر نشود. آرنو جانِ الیزه، شاید عزیزترین شخص زندگی‌اش را نجات داده است و حالا از او می‌خواهد تا با اساسین‌ها کنار بیاید و مذاکره کند. اما این وسط، بلک کار را خراب می‌کند و می‌گوید که این کار اصلاً به نفع اساسین‌ها نیست و یک خیانت است. تازه همه اینها به کنار، بدتر از این هم اتفاق می‌افتد و بلک، میرابو را به قتل می‌رساند! حالا بلک از آرنو می‌خواهد تا با او همکاری کند، اما آرنو نمی‌پذیرد و با یکدیگر درگیر می‌شوند و بالاخره، بلک به قتل می‌رسد. آرنو سعی می‌کند تا بازهم ژرمن را تعقیب کند، اما درنهایت، با جدایی الیزه، آرنو دچار افسردگی بدی می‌شود. اما خب، خوشبختانه قهرمان قصه ما خیلی هم اشک نمی‌ریزد و الیزه را در ورسای ملاقات می‌کند. آنها تصمیم می‌گیرند تا به پاریس که حالا اوضاعش از همیشه بدتر است سفر کنند.
در جریان سفر و سکونت آنها در پاریس، آنها متوجه می‌شوند “ماکسیمیلیان دی روبسپیر” یکی از راه‌های اصلی رسیدن به ژرمن است. ژرمن او را برای حفظ بی‌ثباتی در پاریس، حفظ کرده و از او نگهداری می‌کند. اما بالاخره آرنو و الیزه موفق می‌شوند تا روبسپیر را به قتل برسانند و از محل اختفای ژرمن اطلاع پیدا کنند. آنها برای نگاهن ژرمن به بالاترین معبد پاریس می‌رسند و حالا آرنو که حقیقت را می‌داند، سعی در کشتن ژرمن و خاتمه دادن به تمام این داستان‌ها را دارد. آرنو پس از مدتی مبارزه موفق به قتل ژرمن می‌شود اما در جریان این مبارزه الیزه کشته می‌شود! پس از این ماجراها می‌بینیم که آرنو یکی از سران ارشد اساسین‌ها می‌شود و البته خاطراتی که باید از الیزه زنده بماند… .

یادداشتی برای داستان Assassin’s Creed Unity
بگذارید یک مسئله را روشن کنم و تمام! داستان Unity یک داستان ساده است! ساده به معنای واقعی! ساده به معنای اینکه، شاید بتوان با دو سه روز فکر کردن هم آن را در آورد و نوشت! دقیقاً به همین اندازه ابتدایی. پیچش‌های داستانی، آن جذابیت خاص را به گیم نمی‌دهند و باور کنید که تنها جذابیت گیم، نامی است که با خودش همراه کرده و بر روی سینه‌اش نوشته شده. و الا، نمی‌‌تواند شما را شگفت‌زده کند. واقعاً نمی‌دانم چرا سازندگان فکر کردند با مرگ الیزه، قرار است داستان گیم خیلی قابل قبول و هیجان‌انگیز، و البته دردناک و غمگین باشد. راستش را بخواهید، ارتباط برقرار کردن با آرنو هم سخت است! البته، نسبت به داستان آبکی و سوخته Syndicate، داستان یونیتی خیلی بالاتر قرار می‌گیرید! اما به هر حال، خط داستانی گیم، اصلاً و ابداً آن چیزی نیست که بخواهد شما را خیلی محکم و دیوانه‌وار روی صندلی گیم بنشانند! در فرار از زندان، به آرنو پیشنهاد همکاری داده می‌‌شود، خون آرنو به جوش می‌‌آید و او از انجمن طرد می‌شود و بعدها با انتقام به درجات عالی می‌رسد تازه، الیزه هم می‌میرد. الیزه‌ای که ظاهراً، عزیزترین شخص این دنیا بود برای آرنو! عجب! من بارها گفته‌ام که بازهم می‌توان از یک استارت و پس‌زمینه کلیشه‌ای، یک شاهکار بی‌بدیل ساخت اما بنظرم، یونیتی، جدای از معنای زیبایش، واقعاً طلوع یک تاریکی بد برای سری Assassin’s Creed بود. به قول یکی از دوستان خوبم در یکی از مقالات، یوبی‌سافت گویا با خودش مشکل دارد! خیلی از گیم‌هایش، می‌تواستند با کمی تقلا و زحمت بیشتر، به گیم‌های فوق‌العاده ارزشمند و بی‌نظیر و حتی شاهکار تبدیل بشوند؛ اما این اتفاق ظاهرا نمی‌خواهد بیفتد یا اینکه نمی‌گذارند بیفتد! سازندگان، خیلی راه برای نوشتن یک داستان عالی و همه چیز تمام داشتند. گیم و مخصوصاً آن برهه از زمان، خیلی قضا برای جولان در اختیارشان گذاشته بود و واقعاً مایه تعجب است وقتی اینچنین می‌شود.

اگر چه اگر ظالم نباشیم، گیم در نشان دادن حس و حال آن روزهای فرانسه، واقعاً خوب عمل کرده و داستان هم نسبتاً قابل قبول بوده (اما ساده و فاقد پیچش‌های شگفت‌انگیز و به‌یادماندنی و البته شخصیت‌های ماندگار است) مثل تمامی گیم‌های این سری، گاهی دلتان می‌خواهد مدت‌ها بنشینید و فقط محیط اطراف و شهرها و مردمان را تماشا کنید. اما یادتان باشد، شما هیچوقت نمی‌توانید تمام حقیقت را از فیلم‌ها، سریال‌‌ها و یا حتی گیم‌های ویدیویی بفهمید. شما نیاز به کتاب و اسناد دارید و این نیاز حتمی است.

کلاس تاریخ!

در سال‌های  ۱۷۸۹ و بعد، یکی از بزرگترین انقلاب‌های شکل گرفته در تاریخ بشر به واقعیت پیوست. رویایی که پشت آن، شعارهای زیبا و رنگی برادری، برابری و آزادی بود. اما کمی عقب‌تر، داستان‌های خوبی هم وجود داشتند که بدون شک از حوصله این مطلب خارج هستند و این شمایید که باید به عقب‌تر بروید و تحقیق کنید. نه در گوگل، بلکه با استفاده از اسناد و مدارک واقعی. شعارهای انقلاب، حقیقتاً شعارهای خوب و حماسی و قشنگی بودند و هنوز هم هستند و قطعاً برای همه جذاب خواهند بود. انقلابی که خوابش را، برای حکومتی سلطنتی نگاهه بودند. انقلابی که ظاهراً، برای ریشه‌کن کردن فقر و بی‌عدالتی در جامعه آن روزهای فرانسه بوده است.

بله دقیقاً همینطوری!

حقیقت حکومت فرانسه، امتیازهای خاصی به طبقه‌های نزدیک خاندان سلطنتی می‌داد و اشرافی‌گری در تمام سلول‌های سلطنت موج می‌زد. اینگونه بود که صاحبان صنایع و افراد تجاری (بقیه که دیگر هیچ!) از هیچکدام از این امتیازها برخوردار نبودند. همین کمبود، باعث شد تا میان همین اقشار کوچک‎‌تر، روشنفکران بزرگی رشد کنند و حتی به این دوره در فرانسه عصر روشنگری هم بگویند! بازپس‌گیری حقوق از دست رفته، برابری حقوق اجتماعی و امتیازات، و البته برابری، حرف‌هایی بودند که آن زمان میان به اصطلاح روشنفکران فرانسوی حسابی داغ بود و رد و بدل می‌شد. خب، به دنبال این روشنگران، و البته این تجار و صاحبان صنایع قوی، توده مردم بودند. مردمی که اکثرا، فقرا و کشاورزان و کارگران بودند. آنها، آینده‌ای روشن می‌نگاهند! آینده‌ای که خالی از پول دادن به کلیساها و لغو امتیازهای خاص و مخصوص است. مردم، سرانجام بر علیه سلطنت لویی شانزدهم قیام کردند و در سال ۱۷۸۹ زندان باسیل را که یکی از بزرگترین و مهمترین زندان‌های فرانسه بود نابود کردند (این واقعه تاریخی را در گیم شاهد بودیم.) و بسیاری از زندانیان فرار کردند. از زندان باسیل، به عنوان نماد استبداد در سلطنت آن روزهای لویی شانزدهم یاد می‌شود. در نهایت، هیچ راهی به جز عقب‌نشینی برای او و یارانش نمانده بود و پس از مدت‌ها مبارزه، سلطنت مشروطه در فرانسه اعلام شد. پس از این قضایا، بخش بیشتر کشور در دستان لیبرال‌ها و البته همان سرمایه‎‌داران افتاد. البته که آنها به ژیروندها معروف شدند و ظاهراً اعتقادات خاصی داشتند (یکی از رهبران آنها میرابو ماسون بود که در گیم هم او را در نقش یکی از اساسین‌ها نگاهیم!) اما آنها با تصویب قوانین خاص خودشان و به نفع اعتقاداتشان، دقیقاً مخالف خواسته‌های ابتدایی مردم و به خصوص فقرای فرانسه عمل کردند و همین موضوع، باعث شد تا موج جنگاهی از نارضایتی‌ها دراین کشور ایجاد بشود.

یکی از زیباترین آثار از آن دوران که شرایط را خیلی خوب به تصویر می‌کشد!

پس از ژیروندها، نوبت به تندروهای افراطی با نام ژاکوبن‌ها می‌رسد. آنها با وعده حکومت جمهوری، شرایط سخت و خفقان عجیبی در فرانسه ایجاد می‌کنند و بسیاری از مردم را به گوشه زندان می‌فرستند. آنها با رهبری ربسپیر (بازهم در گیم نگاهیمش!) توانستند تا اصلاحات خوبی به نفع کشاورزان و روستاییان انجام بدهند، اما هنوزهم از پس نیازهای مردمی برنمی‌آمدند و حکومت شنگاهاً ظالم و تاریکی در آن دو سال، فرانسه را فرا گرفت. پس از همه این سختی‌ها، کودتایی جنگاه علیه ربسپیر شکل گرفت و او و یارانش، همگی سرنگون و اعدام شدند. شاید بعد از همه این کشتارها و شرایط سخت بود که حالا، فرانسه امروز را می‌بینیم. فرانسه‌ای با ساختاری تقریباً لائیسیته به مانند خیلی از کشورهای جهان. از دلایل اصلی نارضایتی‌های مردم فرانسه اگر بخواهم برایتان بگویم، باید به جنگ‌های فراوان لویی پانزدهم اشاره کنم که به طرز وحشتناکی باعث ورشکستگی فرانسه شده بود. همچنین، سیستم اقتصادی فرانسه عملاً ناکارآمد و ضعیف، و بی‌فایده بود و آنها حتی توان دادن بدهی‌هایشان را هم نداشتند. کلیساها نیز کلی مالیات سنگین بر روی اجناس می‌گذاشتند و البته امتیازهای خاص اشرافی و بریز و بپاش‌ها، بیکاری و قیمت وحشتناک خوردنی و نیازهای روزمره! همه اینها باعث شد تا حتی لویی شانزدهم و همسرش نیز اعدام بشوند و دوران ترمیدور که نوعی شروع قوی برای رسیدن به این روزها است کلید بخورد. در همان دوران‌ها بود که جنگ‌های زیادی هم شکل گرفت و فرانسه در شرف تقسیم شدن بود! جنگ‌هایی با اسپانیا، انگلستان و حتی اتریش! بازهم پس از تمامی جریان‌ها، شاهد روی کار آمدن ناپلئون بودیم. گفتنی است که پس از ناپلئون بود که حکومت جمهوری کنونی فرانسه شکل گرفت. فرانسه در طول تاریخش، حسابی درگیری ومشکلات وحشتناک و کشتار‌های بی‌رحمانه را تجربه کرده و افراد زیادی را بر تخت حکومت نگاهه…. .

خب، دیگر بیشتر از این در کلاس تاریخِ امروز من جلو نمی‌رویم! خب هر چه هم که باشد، من درکتان می‌کنم! من خودم هم کلی کلاس تاریخ را تجربه کردم و دقیقاً می‌دانم چقدر زجرآور است وقتی به زور روی یک صندلی بنشانند شما را و مجبورتان کنند بشنوید که مثلا سال فلان، کی کیو کُشت و سال فلان دوباره کی اومد همونو کُشت و بعد سال بعدشم کی دوباره همون قبلی رو کُشت! البته بدون شوخی تاریخ هم خیلی شیرین است وقتی حوصله‌اش را داسته باشی و کلی داستان و پند آموزنده دارد.  پس بنظرم حداقل در دنیای گیم و در کلاسِ تاریخ من، زیاد اذیت نخواهید شد. این مقداری هم که از تاریخ انقلاب کبیر فرانسه برایتان گفتم، تنها بخشی از آن بود و البته بخش‌های مهم آن هم بود. چرا که به عقیده خودِ من، انقلاب کبیر فرانسه فقط یک شروع بود و پس از آن، مدت‌ها بر سر این کشور جنگیدند و خون‌ها ریختند تا الان مکرون بتواند بر کاپ تورنمنت جام جهانی بوسه بزند! پس از روی کار آمدن ناپلئون، جمهوری‌های دیگری هم بودند که در نهایت به جمهوری پنجم فرانسه رسیدند.

چند خط با من، با حسین غزالی!

راستش را بخواهید، ممنون می‌شوم اگر همین قسمت آخر این مقاله و مقاله‌های آینده را با دقت بخوانید!

من عاشق این تکه از مقالات هستم و دوست دارم اضافه شان کنم! دوست دارم همیشه در هر هزار و یک شب بنویسم و همه هم این تکه مهم را بخوانند. البته اگر هم همین الان، بخواهید این تکه از مقاله را به هر دلیلی رد کنید و بروید پی زندگی هم حق دارید! ولی همیشه این کار را دوست داشتم؛ همیشه دیوانه این بودم که یک نفر از عزیزانم رو به رویم بنشیند (البته چه بهتر که یار باشد و دوست داشته شده!) و از همه چیز برایش بگویم! برایش خاطره بگویم، جک تعریف کنم و از علایقم و نگاهگاهم نسبت به مسائل جهان بگویم.  از این بگویم که من عاشق صدای سیا هستم و صدایش انگار از یک دنیای دیگر می‌آید و آهنگ‌های کندریک لمار را خیلی قبول دارم و خیلی احساس خاصی به من می‌دهند. به او بگویم که آهنگ‌های Delicate و Style از تیلور سویفت را خیلی دوست دارم. یا اینکه به او بگویم من با آهنگ Witness از کیتی پری خیلی ارتباط برقرار می‌کنم. یا حتی برایش آهنگ Don’t Close Your Eyes از کیس وایتلی را بخوانم! و یا حتی از تاثیر موسیقی و شخصِ “امنم” در زندگی‌ام بگویم و به او نشان بدهم که چقدر با آهنگ‌های Beautiful و Mockingbird اشک ریختم و در مقابل، با بقیه ترک‌ها چقدر خننگاهم و مسخره‌گیم درآوردم! خلاصه اینکه دوست دارم از همه چیز برایش گفته باشم و چیزی کم نمانده باشد. ولی خب، ما هم مثل خیلی‌ها تمام دورانمان را با همین گیم‌ها گذراندیم و بهترین رفیقمان هم اسمش پلی‌استیشن بود! بنابراین، خیلی از حرف‌ها را در خودم می‌ریزم و خب، ایندفعه دارم کاری را می‌کنم که واقعاً حتی از خودم هم انتظارش را نداشتم و به هیچکس هم نگفتم! شاید این کار را می‌کنم، چرا که باری همه شما دوستان و عزیزان دنیای گیمیی و خوبم، خیلی ارزش و احترام قائلم و عاشقانه، همه شمایی که در تمام این یکسال حضورم در دنیای گیم به من انرژی و انگیزه دادند تا خلاق باشم و بنویسم و خودم باشم و بی‌نظیر رو دوست دارم و واقعاً شما رو مثل دوستان خیلی خیلی خوبم که شاید اصلا نداشته باشم دوست دارم و خیلی احساس نزدیکی با شما دارم. پس، حالا که اون شخص مدنظر کنارم نیست و احتمالاً خوابه، شما جای اون رو برای من گرفتید.

خب، درباره مسئله انقلاب، واقعاً سخت است اگر بخواهیم یک فرمول جامع بنویسیم. اصلا اینکه انقلاب چیست هم خیلی بحث مهمی باید باشد. و خب واضح است که اگر در کشوری سابقه انقلاب باشد، فرزندان آن کشور بهتر از همه معنای آن را درک می‌کنند.  اصولاً در اکثر جریان‌های انقلابی، رهبران مشخصی قرار می‌گیرند. افرادی که به عنوان نماد خاصی از تفکر و اهداف آرمانی مهم  و والا، از دل جامعه پنگاه می‌آیند و طرفداران زیادی دارند. اصولاً این رهبران متفکر هستند و همین تفکرات مهم است که باعث پرطرفدار بودن آنها می‌شود و نیروی محرکه خاصی برای موتور انقلاب هستند. من نمی‌گویم که در همه انقلاب‌ها اینگونه بوده است اما الحق که بسیاری از انقلاب‌ها با تفکرات همین افراد مهم آغاز شده‌اند. راه دور هم نمی‌روم؛ همین انقلاب فرانسه‌ای که از آن صحبت می‌کنیم، به قول جلال امین اگر افراد متفکری مثل ولتر و مونتسکیو نبودند انقلاب فرانسه اصلا رخ نمی داد! اینچنین آدم‌هایی، در هر جنبشی مهم هستند و به عنوان نماد آن جنبش‌ها شناخته می‌شوند. اگر بحث نماد باشد که خودِ من، کلی نماد و حرف دارم که برای هرکدامشان بزنم. اما همانطور که توضیح دادم، شاید حالا نقش همین متفکران دارد کم کم کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر می‌شود! شاید نشانه‌های اولیه‌اش را هم در همین انقلاب فرانسه بتوانیم ببینیم. خب! انقلاب شد، لویی شانزدهم رفت، یک استبداد و تبعیض دیگر آمد و بعدش هم همینطور و بازهم همین روند ادامه داشت و گویی نمی‌خواست تمام بشود. دیکتاتوری کم کم کوچک شد و سرمایه‌داری جلو آمد. اما به نظر می‌رسد، همین روند فرانسه هم چه با این افراد چه بدون آنها ممکن بود طی بشود. ممکن بود دوباره ناپلئون از راه برسد و ادعای مالکیت داشته باشد. ممکن بود حتی بدون انقلاب هم سلطنت لویی شانزدهم از ریشه کَنده بشود! چیزی که امروز بیشتر دارد نمایان می‌شود، مسیر خاصی است که جهان آن را طی می‌کند. می‌گویند که این حرکت، دیگر از کتاب‌ها و نوشته‌های آرمانی، به مسائل تکنولوژیک رسیده (و تاحدودی هم درست است) و همین مورد مسیر را برای ما به جلو می‌کشاند. اما راستش را بخواهید، من اینطور فکر نمی‌کنم!

 

دیدگاهها مسدود است